نفرت
همیشه توی ذهنم یه سوال داشتم از عشق
مگه میشه عشق تو روزی بیوفته از چشم؟
مگه میشه کسی که براش شب رو تا صبح بی قراری،
یه روز بشه از دل تو بدجور بیزار و فراری
اونی که بود معنیه لحظه های تو، توی شبای بی کسی،
اونی که میگفت تواین دنیا واسش عزیزترین کسی،
حالا بی وفا بشه، بره و تنهات بذاره
دلتو حس میکنه از هر چی عشقه بیزاره
اونی که قسم خورده به جز تو ، دل رو به هیچکی نده،
حالا می فهمی که رسم نامردی رو خوب بلده!!!!
باورش سخته ببینی که دلش از تو جداست
مگه میشه که با این حال عاشقش بمونی تو باز؟
اونی که از تو جدا شد، خیلی زود رفت با غریبه
گریه کن چون بد جوری داده فریبت
آخره هر عشقی، نفرت و آه و گریه ست
غصه نخور عزیزه من ، این دیگه آخره قصه است
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۱۴ ساعت توسط باران پاییزی
|