فراموشم مکن
دیگر پاهایم توان قدم برداشتن ندارند
دستانم یخ زده اند
باز هم مهمان تنهایی خواهم بود،
و در تلخ ترین ثانیه های بی کسی،
به تو فکر خواهم کرد
انتظار لحظه ای را خواهم کشید،
که دستان گرمت،
قلب یخ زده ام را زندگی بخشد...
من از دلتنگی میترسم
فکر هرگز ندیدنت مرا شکنجه میدهد
کاش میشد،
پل بین رفتن و فراموشی را
با دستان عاشق خود،
نابود کنیم...
چاره ای جز رفتنم نیست
فراموشم مکن
چرا آبان تموم شد؟؟؟
دلم گرفته...
دارم از شهری که توش ۱۷ سال زندگی کردم میرم!!!
خیلی دلم تنگ میشه برای خاطره های کودکیم....
وبرای دوستان عزیزم
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۹/۰۳ ساعت توسط باران پاییزی
|