وه! چه شب های سحر سوخته، من

خسته ، در بستر بی خوابی خویش

در بی پاسخ ویرانه هر خاطره را کز تو در آن

یادگاری به نشان داشته ام ، کوفته ام

با صدای تو که می پیچد در خاطر من

کس نپرسید ز کوبنده و لیک:

"کیست کوبنده ی در؟"

هیچ در باز نشد

تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را

باز یابم من بار دگر...

 

<شاملو>